|
و چقدر قرن بیست وــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یکم است!
|
در آن پادگان
در پايِ ديوارهای ِ سيم خارداردار
هرگزاهرگز
شعرکي پيدا نکردم
دوماه
جز
کلاغي خيس و خشمناک و
خونین
از تندر و تبر و ارّه هایی که ازدندانهاشان برق می زد به چشمهایم و
خاموشی ...
و تفنگها و نارنجکهایی که به دروغ
تير و ترکش می گفتند به ماه بامدادی
و نیز نم نَمَکي از باران
بر شاخه های خَم و خام ِ کاجهای اخمالود ِ پادگان
که مرا هم - احمقانه - از خود میپنداشتند،
پنهانی(در جامه ی "استتار")
و سربازی تنومند تر از چنارهای برگریزان
در جست و جوی خون و خراشهای مشقی
برگ می زد پرهای کلاغ را که نم کشیده بود سوادش در باران واپسین روز
و چه اندازه ، - نمی دانم - حال می کرد کلاغ
در مشتهای نوازنده ی سربازی که به چنارها ی آنسوی پنجره می نگریست
کنار بخاری و ...
آری ... آری...
همینها
همین کاج و چنار و تندر و تیر و رگبار ابرها و آدمهای جنگی و ارّه های برقی
آذرخش حقیقی و آتش مجازی و خشاخشِ شاخه های پُرشکن ِ شکسته و
صدای تفنگ و پوتین و پاهای خسته ی سزبازان اجباری در پشت دیوارهای پادگان،
شعری اجباری است از خیابان که گوش کنی به گریه های استتار شده ی شاعرکی که
سر ِ پُستِ پاسداری سرِ پا می شاشد به دیوار درونی پادگان
همنوا با صدای شر شر شاش ِ سگها و گربه های که درک می کنند فشار ِ مثانه ی
سربازها و افسردگی شاعری را که پاس می دهد
کنار دیوار سرپوشیده از سیمهای خاردار ِ پادگان
و خوشا به حال سگها و گربه ها که آزادند از این سوی دیوار بلند و سیم خاردار تردد کنند
و برای دشمنان فرضی آنسوی دیوار و سیم خاردار پارس کنند ،
میو میو کنند،عشقبازی کنند ،
دشنام دهند و بروند، بیایند و ...
ولی این کلاغ چرا خیس و خونی است پای این دیوار خاردار
زیر این کاج بلند کنار یک چنار تنومند
روی سوزنهای برگ بر بستر مرگ
زیر پنجه های پهن و خشک ِ خیس ِ برگِ چنار
در این پادگان که همه چیز فریبا است
جز تندبار ِ باران و تندر و آتش ِ آذرخش و خشّاخش برگها
زیر پاها و پوتین های سربازی که شبهای پیش
شاعر بود و
اکنون
کلاغی به دست و تفنگی تهی-خشاب از تیر
به دوش و
سرنیزه ی کُند بر کمربند و ...
تیر می کشد در این برفسوز ِ بهمن ،پای راستش از پاشنه ی پوتین
تا کمربند و سرنیزه
تا بند تفنگ ِ بر دوشش
و تنها "راستی" در این پادگان
همین پای اوست
که بر برگهای کاج و چنار و چمن می خشد! در پی ِ کلاغی که پرید از فراز سر ِ او و دیوار تا...........
سیمهای خیس ِ خاردار
**
(شعربس!!! حالا باید سیگاری آتش بزنم و پر این کلاغ را بسوزانم
و تا داستانی دیگر و کلاغی دیگر، آتش بس.
* * *
کجایی آی سیمرغ!
من گرفتار گرگ-سگهای پادگان شده ام
کلاغ پر،
سیمرغ پر،
و من پرپرپر
و این مثانه ی لامذهب هم هی پُر می شود
باید بروم خالیش کنم در زندگی ِ ... .
پنجشنبه شبِ آدینه
روز یکم و شب دوم ِ اسپندماهِ از سال 1387 خورشیدی
پس نوشت: دو ماه آموزشی پایان یافت بی هیچ شعری بر کاغذی البته سراسر ِ سَرَم پر از شعر بود و نوک زبان بود ولی نمی آمد. همین که سوار اتوبوس تهران - اهواز شدم ، به ناگاهان آمد ولی نه قلمی بود نه کاغذی. به خانه رسیدم یک بند نوشتمش - اکنون بی هیچ دگرگونی در اینجا آوردمش. خوبی و بدی اش را به بزرگواری تان بخشایید برمن آشخور. با سپاس :سوشیانس ایرانی .