من
امروز هم
تویِ دیروزمم
هنوز
تقویمَمَم؛ هر روزرویِ میزمَم
شبها پشت میزمَم تا روز.
روز
رختخوابمَم، پُرم از پیچ، از خم
پتویمَم،
.به خودم می پیچم.
* * *
آویزانم شبانروزان
میان ماه و خورشید ؛
آونگم، زنگوله ام
بر گردنمم
(یک زن گولم زد که سالهاست سماعم بر گردِ سرم اکنون)
حالا چقدر پلک پلک بزنم
بِپِلکم دور ِ خودم تا برگ بخورم تا فردای دیروز
آه که هنوز
امروز
دیروز است...
کو تا فردا
«چو فردا شود فکر فردا کنم»
امشبروز در چشمهام اشیاء زائد زیاد است:
این عکسِ تو روی میزم
که هی سیاه هی سفید هی تار می افتد روی چشم ِ چپت
که غلیظتر از قهوه ام نیست
و این برگ کاغذ از پیشانی ات بی خط تر، تر می شود از ته ِ فنجانی
که فال می گیرم
خطّم،
که دیگر خوب نمی نویسم
خودکارم
لای انگشتانم می سوزم
تا تَهِ سیگارم، تا فیلترم،
سرفه ام،
می پاشم خاکستر سیگار را بر چشمهام
و تارتر می شود شب
ومن خواب آلوده ترین ثانیه ام اکنون
* * *
بیا فوت کن
فوت کن توی چشمهایم
هی ساحره سیاهپوش!
دختر خوانده ی گندم و گوَن!
جن زده ام ، جنّی شده ام
مشت می کوبند اجنّه ، روی تخم چشمهام
بیا فوت کن...
فوت...فوت....
تهران- 6 بامداد 2۱ خرداد 1385
ویرایش: اهواز5 بامداد 2۱تیر 1387
