|
و چقدر قرن بیست وــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یکم است!
|
حالم هیچ خوش نیست هیچ
پیشانیم را ببوس مادربزرگ
باورم نمیشود که خودم پیکر ِ نزارت را در گور نهادم و کفنم شیر شد از اشکهایم
و چند تخته سنگ سنگین رویت تنت را پوشاند و خاک... حاک....
فانوس مزارت را هفت شب روشن نگه داشتم ... نترس "ننه قزی" هیچ خبری نیست
هرچه هست جایت بهتر از اینحا است ....
اینجا....زیر دستگاه دیالیز ... چه عذابی می کشیدی..
ننه قزی!
هنوز توی ِ خوابهایم می خندی
یاد بچیگیهایم می افتم که چُپق گلی ات را یواشکی برمی داشتم با کمی تنباکو
و .... هی سرفه... سرفه ... سرفه تا چشمهام سرخ می شد
می آمدی پشت دیوار و با خنده می گفتی.... راستی چه می گفتی ؟
یادم رفته ......... تنها صدای دورگه و بمِ خندهایت است که همیشه درگوشم ....
استکانی از چای همیشه دم کشیده ات
از بالِ تَشِ چاله می دادی و دوتا قند درشت کف دستم می گذاشتی و می گفتی :
"دا نکش ... خوو نی سیت"
و خودت دهسالی هست - یا باید بگویم " بود "ـر که سیگار و قلیان را ترک کردی...
برای چشمت ـ می گفتی ـ ضرر داره .
دلم برای بوی سیگار آغوشت خیلی تنگ شده و می بوسیدی رویم را و دستهایی پیر
و چروک و زمخت که هر از هر شیار زبرش، مهربانی بر گونه هایم می ترواید و
احساس زیبای اینکه کسی خیلی دوستم دارد .
دلم بدجوری هوات رو کرده
صدای خندهات ... حتا.... حتا صداهای ناله های آن چند روز پیش از مرگت که
نمیگذاشت خواب به چشمم برود و به جایش آشک می آمد ...
گفتی :دو روز دیگر بیشتر زنده نیستم. می میرم ..... و گریه کردم و آخرین حرفی که
به من زدی همیشه همراه با صدای لرزانت در گوشم زنگ می زند که گفتی:
- "" دایه مو هم انی میرُم و تو هم زینه نستیدی . آرمون ِ عروسیت امهنه به
دلم.... دلم خواست مین ِ عروسیت چاردستمالی بوازم ""
و آنگاه برایم " آهای گّل " می خواندی ... و دست می زدی
ننه جون! چه کنم که دل نوه ات از آن دست دلها نیست که به هر کرشمه ای یا
خنده ی هر چشمی برود با هر کسی .... نه .. من نمیتوانم دروغ بگویم که ...
و مدانم ... خوب مفهم اگر کسی به دروغ گوید که ...
نه ... من حالاحالاها باید تنها باشم. ولی قول می دهم اگر هر روزی کسی را یافتم
که عشق را می فهمید باهم اولین جا بیاییم کنار خاک تو. می دانم خوشحال
خواهی شد. اما ناراحت نشوی اگر سرانجام تنهای تنها بیایم کنارت بخوابم ...
شاید حجله ام را در گور بیارایند و همبستر خاک شوم ...تنها ... تنها ... تن...
آخر این روزها ( به قول شاملو)
دیگه دل مثل قدیم عاش و شیدا نمیشه
تو کتاب هم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه
دلم بدجودی تنگه و گرفته این روزها .
تو که رفتی، دیگه هیچکس دوستم ندارد... یا بهتر است بگویم: "تو که نیستی
دیگر هیچ کس بهم نمی گوید " دوستت دارم"
کاش می ماندی و روزی هزاربار درچشماهت قطره چشمی میریختم .
کاشکی ... ولی باید رفت ... باور کن یک سر سوزن از مرگ نمیترسم... سالهاست
که نمی ترسم فقط دلم تنگ می شود برای دوستان و دوستاران..
نمیدانم چه مرگم است این روزها . که هی اشکم سرازی می شود و هی از مرگ و
مردن حرف می زنم و هی خواب تورا می بینم
بدرود ... بدرود مادربزرگ مهربان و خوش اخلاق و بذله گوی و خنده رویم.
*** *** ***
بیمارم........ ببوسیدم .....ببوسید.... ببوس ....