هرگز سخن تیزِ او را با کسی مگو!
* * *
نه برف ، نه تو
نه آتش و نه آذرخش
نه حتّا چکیدهی تاریخ خونین ِ نبرد ِ لبهای تو
با شراب
هیچ
هیچکدام نمی توانند بپوشانندش، بسوزانندش
ردّ ِ آن رویای سرخ را (که دیگر اکنون سپید شده)
داغ بود
میریخت
میسوخت
سبک شدهبودم با پلکهایی به سنگینی نگاههای ِ نکردهات
سست
سرد
سپید
و سرانجام آمد
(همو که همیشه شبها ( و گاهی هم روزها) می آمد،
بیآنکه چهرهاش را نشانم دهد،
میماند کنارم دمی و
میبردم دورتر از دستهایی که درد می کنند
و پشیمان میشد
ناگاه)
آمد آن زن
نشست کنارم و
نبضم را گرفت و
بُردم تا نزدیکهای همانجای دور
و پشیمان شدم
ناگاه؛
نبضم را کشیدم از زیر ناخنهایش
آخر من هنوز کارهای نکرده بسیار دارم
چشمهای ندیده و لبهای نبوسیده
دستهای نرسیده و پاهای ندویده
بسیار دارم
و دوستان نایافته هم
من برای خواب
من برای مرگ
وقت ندارم.
و
تا...
... شبی دیگر
* * *
تو هم
هرگزاهرگز
جاپای تند ِ تیغ را
با هیچ سرانگشتی درمیان مگذار.

