|
و چقدر قرن بیست وــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یکم است!
|
به بهترین دوست تمام این بیست و شش سال زندگی ام :
مسعود بهروان ( ابر شلوار پوش )
که مدتی است یونیفرم سربازی می پوشد ؛
و به یاد نخستین شب آشنایی مان
- شبی که که از گورستان ظهیر الدوله باز می گشتیم -
آنجا که مزاز دو دست تازه ی جوان در باغچه ای سبز شده بودند .
یاد هست چقدر تمرین کردم بترکانم این ترانه های تاول زده
یا چه میدانم
تاولهای ترانه زده ی پُف کرده بر لب ِ خنده های لال فلان سالهای لب ِ کارون
همین است که حالا بدجوری
به لکنت ِ عــ ..... عــ ..... عــ ..... عــــــــــــشـــــــــــــق افتاده ام
حال دیگر به خودم هم پشت می کنم و
هی پشت سر ِ هم
هی سیگار هی آه ... هی سیگار هی آه ... هی سیگار هی آه ...
خودت بیا به جای ... های سطر بالا یک چیزی ، فعلی بگذار
هی !
ابر شلوار پوش !
شلوارت را پایین بکش و
از روی پل هوایی بشاش روی آسفالت همان جایی که خودت میدانی !
من که حتّا یادم رفته
بغضهایم را در پنجمین شنبه ی کدام گورستان ترکانده بوده ام
تو یادت نیست که شاید گرو ِ یک شیشه شراب گذاشته باشیم
یا پاکتی « بهمن » که تمام شد برایت « اسفند » دود می کنم
هی !
اَبر ِ یونیفرم پوش !
از گذشته که بگذریم
این بار اگر گذرم افتاد در گورستان
بَرَش نمیدارم آنقَدَر
که از قروچه ی دندان ِ بچه های گلفروش ِ گرسنه یِ گورستان
بشکند سکوت سیب های هفت سین ِروی مزاری تر و تازه
در قار قار ِ قاریان قبرستانی ِ منقار پشمالو
هی
ابر ِ یونیفرم پوش !
من و تو خیلی زود دیر شدیم
قبول کن که دیر بود که زود رسیدیم به ...
آنها ، زودشان شد که کال ماندند در ...
[ اینجا را بگذار به جای ... های بالا ، آنها هرچه دلشان خواست بگذارند ]
من وتو که از گذشته هم گذشته ایم
از این گذشته
من یکی که درگذشته ام
فقط حالا
کاشکی دسته ای گُل و گریه
بیایند
گواهی بدهند
به مرگ من
اما من که گورم را هم گم کرده ام !
با اندکی ویرایش و دستکاری ، اسفند ۱۳۸۵