خيره می شويم به هم
( اتاق بازجويی است انگاری
دهانمان قرص است. خودمان را لو نمی دهيم ! )
آينه بين شده ايم
چيزی اما هيچ نمی بينيم
خوابمان می آيد
از سيلی و سطل ِ سرد ِ آب، خبری نيست؛
قهوه ی غليظی می ريزد چشمهات
من می نوشم ،فالش را تو بگير.
"حکم ِ اعدام! "
مرگ ِ من بگذار دنداهات را ببينم!
بوی کافور می دهد
آنقدر بخند ... بخند ...
تا ... من اعدام شوم .
پیرم کرده اند به خدا
این پاها ، آسفالتها
همدست و پا شده اند لعنتی ها
این پاها ، آسفالتها
هی روی هم می روند
هرزه گردها ، هرجایی ها
لعنتی ها : این پاها ، آسفالتها
هی همه اش ساعتهای عقب مانده می زایند
لعنتی ها : این پاها ، آسفالتها
دردش را
من
باید بکشم
کفشش را
من
باید بِدَرَم
خستگی اش را اما چه کسی در می کند؟
لعنتی ها : این پاها ، آسفالتها
به هیچ جاده ی ِ خاکی هم نمی رسند که خودم را ...
خودم را... اَه ! لعنتی ها :
این پاها ، آسفالتها
-----------------------------------------
من
کفشهایم همیشه
عمدا اشتباهی !!!
در ِ اتاق ِ تو
از پا در می آیند !!!
تا..........
روزی که تو
جفتشان کنی
من از پا افتاده ام دیگر
در پاگرد ِ پلّه ای که هیچ وقت بر نمی گردی .
چقدر عقب مانده ام
از ساعتم که خیس خواب
در اين ساحل
ثانيه ها شن
دقيقه ها موج
ساعتها سايه
روز وشب جذر و مد
* * *
رابینسون کروزوئه!
! کجايی
ديدمش
خودم ديدمش
باهمين دو چشم و
ده انگشت.
انگشتهام را نوک ناخنهام امتحان کردم
تعجب جوانه زد
زد
توی دهنم که زندانی زرد
زبانش را به چهل ميخ
مصلوب سکوت کرده بود
با سنگساری سرخ.
انگشتم دندانگير شد
دندانم
در دادگاهی سرخ وسيگاری
محکوم شد به جويدن جگرم
انگشتم را
زير سؤالهای سختی بردند
زير قروچه ی دندان
شکنجه کردند
اما اشاره ای هم نکرد
هيچ
به آنچه ديده بود.
زندان
پشت ميله های زرد
چند قاه قاه خنده
زد
توی صورت هرچه صدا
صداهای کبود
به لکنت تکلّم اعتراف کردند
نمی دانم چند سوال مانده
تا
پاسخ دندان شکن يک مشت انگشت؟؟؟.
....و هشتمین «سین»
***
چقدر سرخ است
برصورت ِ پدر،
سیلی .

