تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم يادگار داريوش بزرگ را نجات بدهيم
قرن بیست وـــــــــفــاصـــلهـــــــ یکم
و چقدر قرن بیست وــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یکم است!

 دوسال از جوانمرگ شدن استادم " دکتر علی حسن پور" گذشت ولی هنوز باورم نمیشود . 

 نمی دانم دیگر چه بگویم جز اینکه:

        زود بود ... بسیار زود ... نمی بایست می رفتی.

    من ازشما پرسشها داشتم و

           دردل ها بود که با شمابگویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 بعد از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

 

حالم هیچ خوش نیست هیچ

 پیشانیم را  ببوس مادربزرگ

باورم نمیشود که خودم پیکر ِ نزارت را در گور نهادم و کفنم شیر شد از اشکهایم

  و چند تخته سنگ سنگین رویت تنت را پوشاند و خاک... حاک....

فانوس مزارت را هفت شب روشن نگه داشتم ... نترس "ننه قزی"  هیچ خبری نیست

هرچه هست جایت بهتر از اینحا است ....

اینجا....زیر دستگاه دیالیز ... چه عذابی می کشیدی..

 

ننه قزی!

هنوز توی ِ خوابهایم می خندی

یاد بچیگیهایم می افتم که  چُپق گلی ات را یواشکی برمی داشتم با کمی تنباکو

و .... هی سرفه... سرفه ... سرفه تا چشمهام سرخ می شد

می آمدی پشت دیوار و با خنده می گفتی.... راستی چه می گفتی ؟

یادم رفته ......... تنها صدای دورگه و بمِ خندهایت است که همیشه درگوشم ....

استکانی از چای همیشه دم کشیده ات

 از  بالِ تَشِ چاله می دادی و دوتا قند درشت کف دستم می گذاشتی و می گفتی :      

               "دا  نکش ... خوو  نی  سیت"

و خودت دهسالی هست  - یا باید بگویم " بود "ـر که سیگار و قلیان را ترک کردی...

 برای چشمت ـ می گفتی ـ ضرر داره .

 

دلم برای بوی سیگار آغوشت خیلی تنگ شده و می بوسیدی رویم را و دستهایی پیر

 و چروک و زمخت که هر از هر شیار زبرش، مهربانی بر گونه هایم می ترواید و

احساس زیبای اینکه کسی خیلی دوستم دارد .

 

دلم بدجوری  هوات رو کرده

صدای خندهات ... حتا.... حتا صداهای ناله های  آن چند روز پیش از مرگت که

نمیگذاشت خواب به چشمم برود و به جایش آشک می آمد ...

گفتی :دو روز دیگر بیشتر زنده نیستم. می میرم ..... و گریه کردم و آخرین حرفی که

به من زدی همیشه همراه با صدای لرزانت در گوشم زنگ می زند که گفتی:

   - "" دایه مو  هم  انی میرُم  و تو هم زینه نستیدی . آرمون ِ عروسیت امهنه به

دلم....  دلم خواست مین ِ عروسیت چاردستمالی بوازم  ""

و آنگاه برایم " آهای گّل " می خواندی ... و دست می زدی

ننه جون! چه کنم که دل نوه ات از آن دست دلها نیست که به هر کرشمه ای یا 

 خنده ی هر چشمی برود با هر کسی .... نه .. من نمیتوانم  دروغ بگویم که ...

و مدانم ... خوب مفهم اگر کسی به دروغ گوید که ...  

نه ... من حالاحالاها باید تنها باشم. ولی قول می دهم اگر هر روزی کسی را یافتم

 که عشق را می فهمید باهم اولین جا بیاییم کنار خاک تو. می دانم خوشحال

خواهی شد. اما ناراحت نشوی اگر سرانجام  تنهای تنها بیایم کنارت  بخوابم  ...

 شاید حجله ام را در گور بیارایند و همبستر خاک شوم ...تنها ... تنها ... تن...

 آخر  این روزها ( به قول شاملو)

             دیگه دل مثل قدیم عاش و شیدا نمیشه

                  تو کتاب هم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه

 

دلم بدجودی تنگه و گرفته این روزها .

تو که رفتی، دیگه هیچکس دوستم ندارد... یا بهتر است بگویم:  "تو که نیستی

دیگر هیچ کس بهم نمی گوید " دوستت دارم"

کاش می ماندی و روزی هزاربار درچشماهت قطره چشمی میریختم .

کاشکی ... ولی باید رفت ...  باور کن یک سر سوزن از مرگ نمیترسم... سالهاست

که نمی ترسم  فقط دلم تنگ می شود برای دوستان و دوستاران..

نمیدانم چه مرگم است این روزها . که هی اشکم سرازی می شود و هی از مرگ و

 مردن حرف می زنم و هی خواب تورا می بینم

بدرود ... بدرود  مادربزرگ مهربان و خوش اخلاق و بذله گوی  و خنده رویم.

***              ***              ***

بیمارم........ ببوسیدم .....ببوسید.... ببوس ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:6 بعد از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

در روز  يكم فروردين، فرَوَهر پاك كورش بزرگ، چشم به

راه دختران و پسران راستين و پاك و ميزبان فرزندگان 

ميهندوست خود است!!!

 

درود بر دوستان.

چهار- پنج ماهي مي شود كه به سبب گرفتاري نگارش پايان نامه ، هرگزا هرگز پا به درون

دنياي مجازي نگداشتم تا زودتر كارم را به پايان برسانم. و سرانجام دو روز پيش 19 اسفند،

ازپايان نامه كارشناسي ارشد م ( با موضوع  " باستانگرايي در شعر امروز ايران")  دفاع

كردم و نمره ي خوبي ( نوزده و نيم 5/19) گرفتم ..... نفسي از سر آسودگي كشيدم. بگذزريم ...

اينها را گفتم كه برخي دوستان گمان نكنند آنها را و شعر را و ايران را از ياد برده ام . هميشه به

يادهمه تان بودم ولي انديشه ام گرفتار و دلم گرفته ........ بود .

 

پيشاپيش به همه دوستان فرارسيدن  سال چندهزارم؟! فرهنگي ايران

را شاد باش مي گويم ...

                      و

از همه دوستان ِ دوستار مي خواهم كه هنگام  آغاز سال نو ايراني را

دركنار هم و در كنار فرَوَهرِ نيايِ بزرگمان " كورش هخامنشي" باشيم.

اين آگاهي را به همه ي دوستان بدهيد . چه از راه اينترنت‌ (وبلاگ و

پيامگذاري ... )  چه از راه تلفن (پيامك و ....) از راههاي ديگر.

 

 

پس يكديگر را در يكم فروردين  در كنار كورش بزرگ خواهيم ديد.

 

 

چشم به راهتان هستم در كنارآرامگاه كورش بزرگ!

 

چشم به راه يكديگر باشيم.

 

دوستار شما دوستاران ميهنمان، ايران،

 

                                 سوشيانس ايراني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 4:20 قبل از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

وبلاگ ایران شناسی ما ــ البته فعلن فقط من( سوشیانس) تا سپس تر

دوستانی دیگرتر به گروه نویسندگان وبلاگ افزوده شوند ـــ را اندازی شد

 

با نوشتاری کوتاه در باره ی :

پارسوماش و انشان( یا مسجد سلیمان و ایذه کنونی)

 

 خاستگاه نخستین خاندان هخامنش و زادگاه کورش بزرگ

 

نشانی وبلاگ:

 

http://iranshenakht.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

 

 

ردّ ِ پا از من برگشته

 

من  دارم

            بیدار بیدار

                               می میرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:2 بعد از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

من

هنوز

دهانم

بوی ِ

شعر

می دهد !

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:44 قبل از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

تو دیر شدی

من با پیرهن آستین کوتاه گریه کردم

ساعتم خوابید روی تو !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 5:55 بعد از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

در پاسخ دوست ناشناسی که گفتند در این شعر من _ بند پایانی _ به

 گمانشان "مُغ "درست باشد نه " بَغ" ؛ باید یک توضیحی در همینجا بدهم

چون ایشان نام نشانی از خویش به جا نگذاشته اند .واژه ی " مغ " به

مفهوم روحانیهای زرتشتی است که البته پیشینه شان به زمانهای پیش از

زرتشت می رسد اینان گروهی یا بهتر بگویم قومی از قومهای آریایی

مهاجر بودند که در باختر ایران جای گرفتند و از قوم  " ماد " بودند و به

همراه شش گروه یا قوم دیگر نخستین شاهنشاهی ایرانی را بنیان نهادند

از شش گروه دیگر یکی ""آستروکاتیان" ( که طایفه ی آسترکی بختیاری

که من هم از همان طایفه هستم گویا بازمانده ی این قوم هستند ) در ضمن

در بختیاری طایفه ای به نام موگویی وجود دارد که بی ارتباط با " مغ ها

 " نیستند زیرا مغ در زبانهای کهن ایرانی مگوش magosh یا مغوش

maghosh بوده . واژه MAGIC در زبانهای اروپایی به معنای جادو و

جادو گری هم از همین ریشه است زیرا مغان در گذشته مانند کاهنان همه ی

 اقوام با انجام کارهای ویزه و سخنان و اوراد ویژه ( که مانترا

MANTHRA گفته میشد )  و مناسک آیینی خاص برخی بیماریها بویژه

بیماری های روانی را درمان می کردند و تواتایی های ویژه غیر عادی و

خارق العاده داشتند . واژه ی مجوس که در قرآن و زبان عرب آمده و به

زرتشتیان گفته می شود هم عربی شده ی مگوش است . کوتاه سخن اینکه

مغ ها خاندانی بودند که پس از زرتشت نیز همچنان متولی و عهده دار

امور مذهبی بودند و معمولا این منصب از پدر به پسر میرسید و در همان

خاندان باقی می ماند. .ولی بغ به ریختهای گوناگون با دگرگونی های

آوایی از زبانهایی کهن ایرانی تا امروزه به معنای بزرگ صاحب خدا و

گاهی پادشاه و مانند اینها بودند . همانطور که در پارسی امروز هم ( و

پارسی دری و نبز پارسی میانه ، خدا به معنای بزرگ و صاحب و دارنده

تست برای نمونه در کدخدا  ، کد (خانه )+ خدا یا صاحب خانه و شهر خدا و ...

خدایگان و خداوندگار نیز به بزرگان چه شاهان چه بزرگان عرفان می گفتند

عارف شاعر بزرگ مولوی را حضرت خداوندگار می گویند . این واژ همان است که در بخش

نخست واژه های " بیستون " و طاق ِ " بستان " نیز آمده که ستون یا

ستان پسوند مکان است و بی در بیستوم در اصل باید بَی BAY باشد که

همان BAGH است بغ با دگرگونی های آوایی به ریختهای BAGH .

BAG . BAY . BAH در می اید و از همین رو بیستون BISTOON

نادرست است ( ستون گویش عامیانه ستان است مانند گلستان : گلستون )

 و درست آن بهستان = BAH+ESTAN و بگستان BAG+ESTAN

و بغستان BAGH+ESTAN و بَیستان BAY+ESTAN می باشد و

معنای آن همئکه روشن است : جایگاه خدا (خدایان ) .از اینها گذشته

تقریبا همه ی سنگنبشته های هخامنشی با همین مقدمه آغاز می شوند که :

بغ بزرگ است اهورا مزدا که این زمین بداد ( دادن = آفریدن ) که آن

آسمان بداد که مردم بداد که شادی بداد که شادی را از برای مردم بداد

 دادن در پهلوی DATAN به معنای آفریدن و خلق کردن است در واژه ی

 بغداد _ پایتخت عراق  که در بن و پایه اراک بوده ERAK .IRAK

و با ایران IRAN . ERAN به یک معنی است  هم بغ به معنای

خداوند است و داد هم به معنای آفرده که روی هم می شود خداآفرید یا

آفریده ی خدا .همان خداداد که نامی است برای مردان و اله داد هم

پارسی /عربی همین خداداد است . سخن در این زمینه بسیار است و زیبا

و دلچسب اما این نوشته بسیار کوتاه و فشرده و یا شتاب نوشته شده تنها

 برای آگاهی دوست گرامی ناشناسی که در اینباره نگر خود را گفته بودند.

پدرود باشید در پناه ِ فرَوهرِ کورش بزرگ و اشو زرتشت  سپیتمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:53 بعد از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

تفسیر تن تو

 

Entry for May 03, 2007

 

 

 

 

 

 نمای نیمرخ چشمت :

نمک می پاشد   نم . . . نم . . . نم     به زخم ِ چشمم

پسته          که می خندد        شور

گونه ات  که دروغ می گوید به سپیده، سرخ می شود سیب

 ای ببوسمت !

 

نترس دختر !

من که قبلن گفته بودم " آدم نیستم "

آدم نیستم که از دنده ی چپ ، بیدارت کنم!

به جهنم          بهشت !

بهشت من

همان کنار دلتای سیاه ِ موهای توست وقتی پشت میکنی به من

من در مصبّ ِ سیاهرودهایت غرق ِ اندیشه های کفرآلودم

لبهات

     بُرش ِ عمودی ِ تپه ای از دورترین دورانهای زمین :

               سنگواره ی یک لاله

                    فسیل ِ یک دل

پستانهایت

         قلمه ای غریب از سوزش شقایق و یاس ِ سپید

                       ( سپیداری که میوه می دهی )

دو کندوی شیر و شهد

که تا باغ بهشت هم

پیامبران از آن می نوشند

 

پستانهایت آینه است ....  بازتاب ِ غروب ناف ِ تو

 

بینی ات تندیس ِ چکمه های فرشتگان و ژاندارک .

 

شانه هایت شیروانی خانه ای  در مزارع مازندران چه می کند که  از ناخنهای من می لرزد بر بام زیر ِ شیروانی برقص ! برقص !

 

ده انگشت دستانت

               فرجام ده جاده ی بن بست ِ تمام نوازشهای بَدَوی

                ( در تمام بن بستهای جهانت

                               من

                                          مرده ام )

ساق هایت

        ساقه های سرو ِ سپند کاشمر

        ای معجز ِ زرتشت سپیده ها !

                                            نائیریکا !

 

رانهایت

       دو ستون ِ مرمرین ِ آستانه ی معبد ِ خدایی در زهدان ِ " زروان "

 

ای مام ِ مزدا !

زانو بزن !

زانو بزن در برابر آبها !

  

هنگامی که لبهات خوش می نویسد وحی ِ آیه های خدایی خندان را :

             «« بغ ِ بزرگ است اهورا مزدا

               که این زمین بداد ، که زن بداد ،

               که آن آسمان بداد ، که مرد بداد ،

               که شادی بداد ،

               که شادی از برای مردم بداد . »»

 

                                   10 اسفند 1385 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:35 بعد از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

 
 
تمام نیمکت های شهر دونفره اند!
 
من که یک نفر بیشتر نیستم
 
چرا به من نیمکت تعارف می کنی آقا؟
 
یک صندلی می خواهم،         لطفن!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 10:53 قبل از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

به بهترین دوست تمام این  بیست و شش سال زندگی ام  :

 

 مسعود بهروان  ( ابر شلوار پوش )

 

که مدتی است یونیفرم سربازی می پوشد ؛

 

و به یاد نخستین شب آشنایی مان

 

-  شبی که  که از گورستان ظهیر الدوله  باز می گشتیم  -

 

 آنجا که مزاز دو دست تازه ی جوان در باغچه ای سبز شده بودند .

 

 

 *****************************

 

یاد هست چقدر  تمرین  کردم بترکانم  این ترانه های تاول زده

یا  چه میدانم

 

 تاولهای ترانه زده  ی پُف کرده بر لب ِ خنده های لال  فلان سالهای لب ِ کارون

 

همین است که حالا بدجوری 

 

 به لکنت ِ  عــ ..... عــ ..... عــ ..... عــــــــــــشـــــــــــــق  افتاده ام 

 

                                               

حال دیگر به خودم هم پشت می کنم و

 

هی پشت سر ِ هم

 

هی سیگار  هی آه ... هی سیگار  هی آه ... هی سیگار  هی آه ...

 

خودت بیا به جای  ... های سطر بالا  یک چیزی ، فعلی بگذار

 

هی !

 

              ابر شلوار پوش !

شلوارت را پایین بکش و

 

از روی پل هوایی بشاش  روی آسفالت همان جایی که خودت میدانی !

 

من که حتّا یادم رفته

 

بغضهایم را  در پنجمین شنبه ی کدام گورستان ترکانده بوده ام

 

تو یادت نیست که شاید گرو ِ یک شیشه شراب گذاشته باشیم

 

یا پاکتی  « بهمن » که تمام شد برایت « اسفند » دود می کنم

   

 هی  !

 

                 اَبر ِ یونیفرم پوش  !

 

از گذشته که بگذریم

 

این بار اگر گذرم افتاد در گورستان

 

بَرَش نمیدارم آنقَدَر

 

که از قروچه ی دندان ِ بچه های گلفروش ِ  گرسنه یِ گورستان

 

بشکند سکوت سیب های هفت سین ِروی مزاری تر و  تازه

 

در قار قار ِ قاریان قبرستانی ِ منقار پشمالو

 

هی 

 

       ابر ِ یونیفرم پوش !

 

من و تو خیلی  زود دیر شدیم  

 

قبول کن که دیر بود که زود رسیدیم  به ...

 

 

آنها  ، زودشان  شد که کال  ماندند در ...

 

[ اینجا را بگذار به جای ... های بالا ، آنها  هرچه دلشان خواست بگذارند ]

 

من وتو که از گذشته هم گذشته ایم

 

 از این گذشته

 

من یکی که درگذشته ام

 

فقط حالا

 

کاشکی دسته ای گُل و گریه

 

بیایند

 

گواهی بدهند

 

به مرگ من

 

 

 *                 *             *

 

 

اما من که گورم را هم گم کرده ام !

 

 

 

 

   کاشان بهمن 1382 خورشیدی 

با اندکی ویرایش و دستکاری  ، اسفند ۱۳۸۵ 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 10:3 بعد از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

به : سعید سازش  

که  

   جنسش خورده شیشه داره / هیشکی اونو دوست نداره   

اما من دوستش دارم   

بی بی دل        بی بی دل 

 

ساعت   قرار     بود .

ساعت      قرار نبود بخوابی روی ِ هشت و هرچند دم و دقیقه         که دیرت نکند نیایی !

تا دو لوی ِ خشت    خاک بشود         برود توی ِچشمهایم       خیس بخورد 

و عکس ِ شش در چهار تو     بدون رو سری     دوبرابر وارونه  شود      چهار صورت ِ تو 

                                                                                 بی بی ِ دل  !

حیف شد که من به فال ورق باور ندارم

وگرنه می بایست عاشقت شده باشم !

 

  اصفهان ـ ۱۰ اسفند ۸۵

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 1:28 قبل از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

به تبسم به خاطر تو ... 

 

من ابتدای اساطیرم

 

و انتهای هر حماسه ، می میرم 

 *       *            *

تو را به نام کوچک  خودم صدا  بزن  !

 

بیدارم شو از خوابت !

 

ببرم همه ی خانه خالی های خدا را نشانم بدهم

 

بعد

 

اگر خواستی  ،      کمی هم گمم شو  !    

 

دستم را  ولی هرگز  از دست مده 

 

تا زود پیدایت شوم

 

 که می  ترسم  پَرهایت به  پایانم برسند  

 

که تاریکم بشوی

 

که سردت بشوم

 

 

کشته یِ مرده یِ خودت هستم

 

مرا به نام کوچک خودت صدا بزن

 

که من ابتدای تمام ِ اساطیرم

 

و انتهای همه ی حماسه ها            می میرم !

 

 

 خرداد ۸۵

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:28 بعد از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

تنها

    شب 

        میان ِ نژاد رنگها ، تبعیض قائل نمی شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2:41 بعد از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

شعر  به صيغه موقت
 
گیج می خورد گنجشک
صبحانه
در حضور همیشه در صحنه ی ِ سنگ و ساچمه !
گیر می کند تا / در گلویش ، در گِل/ دانه های تسبیح ِ صبحانه
« سبحان الله ، سبحان الله » :
صدای لای لب ِ جماعت ِ ناشتای کباب گنجشک و نان ِ سنگکسار!
« بسم الله ؛ بفرمایید ، صبحانه حاضر است »
 
 
اذان
دارد بخار می شود
از دسته های گل
میان راست و دروغ صبح
وتنها خداست که ...
نمیداند !!!
 
و من دیگر نفس تنگی گرفته ام.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 6:17 قبل از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

 
با رایحه ی عشق سفر کردم
 
درباغ بهشت
 
یاد تو به من سیب تعارف می کرد
 
************
و امروز

۱۲ مهر ۱۳۸۵

عِمران صلاحی  

درگذشت  ...

حال دیگر حالش کاملا خوب است

 

دنیا را دنیاتر میبیند

 

زیبا را زیباتر

 

و گلها را  گلهاتر.....

*       *         *

من امروز با تخت خالی ملاقات کردم...

 

به  بالین او قطره های سرم اشک می ریخت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

 

بشمااااااااااااااااااار یک دکمه ات را  باز کن !

بشمااااااااااااااااااار دو دکمه ات را  باز کن !

بشمااااااااااااااااااار سه دکمه ات را  باز کن !

به رسم ِ جوکیان ِ هند

سلام  بر « دو » آفتا ب!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:56 قبل از ظهر  به قلم ِ سوشیانس ایرانی (مهدی سلطانی )  | 

برای مادرم گفتمش سالی پیشتر از این

 

دست خطم خیلی بد است ، خیلی بد .

* * *

بچگی ها خطهای دستم خوب بودند

وهمیشه می رسیدند به هم

مادرم که کف دستم را بو می کرد می شدم دکتر

تا درد ِ دستش را خوب کنم

و دندان دردش  که خیلی بو می داد.

* * *

من که کف دستم را بو نکرده بودم که حالا انگشتهایم بوی سیگار می دهند