چون لب به لبِ دختر ِ رَز بُگْذارم
تا بار ِ غمات به بوسهاش بردارم
از جامِ نخست تا به واپسْ جرعه
يادی ز تو، ای "فُلانه جان "، ميآرم!
بايد ز زمين به آسمان بگريزيد.
پس الکل و ماشعير را آميزيد.
تا سبز كنيد جای خالیّ ِ مرا
يک جرعه به جایِ خالی من ريزيد !
.
هر گَه كه مكان و خانهخالی داريد،
زين رند ِ حريف ِ هفتخط ياد آريد.
يک جرعه به ياد من به جايم ريزيد،
يک جام تهی به جای من بگذاريد.
.
.
ای مردمکِ چشمت، انگورسیا دانه!
ای تاقیِ ابرویت، چون سردرِ میخانه!
با هر نگَهت مَردُم در هرطرف افتاده؛
چشمکزدنت انگار پیمودن ِ پیمانه.
صد یوسف ایرانی: اهوازی و تهرانی،
دنبال تو میآیند کورانه و کَــرّانه!
شاید که ز بختِ خوش، پای یکی از آنان
لـغـزد و فـرو افتد انـدر چَـهِ آن چانه!
آن چاه که«سیب سرخ» سیراب شُدَست از آن؛
خوشْ آن که نصیبش شد پاداش ِ بهشتانه!
آن کس که بخواهد سیب، زندانی ِ چاهش شد؛
گر مردِ رَهَـش نَبْوی، برگرد برو خانه!
آن سیب بـیَـرَزد جان؛ برخیز و مهیا شو !
گر مرد رهش هستی، اینَـت رَه و آن چانه!
آن مَرد منم کهز جان دیریست بُـریدم دل؛
از جان گُـذَرَم ساده، با خواهش ِجانانه!
* * *
وَصْـفَـت نـتوانم کَـرد با این قلم ِ لالـم
جانانهی من! بپْذیر شعر ِ من ِ مستانه:
لبـخـنـد نـمکــدارت؛ خوشمزهتـر از پسته؛
همواره بخند -ای جان- چون پستهی خندانه!
وآن خندهی قهقاهت، موزیکِ مَـلَـس دارد:
«بـشـکافـتـن ِ سـرخ ِ شـیـریـن ِ انـارانـه»
موزیک صدای تو: سازِ دهنی یا نـی؛
انگشت: پیانوباز یا چنگنوازانه.
یک جفتْ پرندهیْ سرخ، چون طوطی ِشِکّـرخای،
بـالای درخــتِ ســیـب، دارنـد یکی لانـه.
آن گردن ِ زیبایتْ آوازهی قو را بُِـرد؛
با آن دو رُخَــت، لالـه پـژمرده به گـلـدانــه.
پای تو که الگوی ِ رفتاری ِ کبکان است؛
دست ِ تو که انگاری رامشگـه ِ پـروانه!
پیشانی ِ تو، ناهید: بِـنْـوازد و میخواند،
میرقصد و میتابـد، در بزم خدایانه.
خواهم که برای من در بـزم ِ خصوصیمان
بنوازی و من آیـم با بوسه به پیشانه.
گـیـسـوی بـلـنـد تو مانند طنـاب دار؛
ای خوش به چنان مرگی با گیـسـوی جانانه!
* * *
ما همسـر و همپایـیـم، ما همتـن و همجانـیم؛
همریشه و همآغـوش، چون مَـشّی و مشیانه.
از ریشهی یکتایی رُستیم و ببالیدیم؛
روزی سپس ِ مُردن، خوابـیـم به یک خانه
همخاک شویم، از ما مردُمگیَهی رویـد؛
یک مهرگیا چون آن اسطوره و افسانه.
*********
ای مادر مهرآیین! ای خواهر خوشرنگم!
ای زن که زبانت را من دانم و، رازانه!
ای کاش زبان ِ شعر، مانندهی موسیقی
دریافتنی باشد بی واژه و نادانه!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهدی سلطانی/ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
برچسبها: شعر, غزل, نوکلاسیک, عاشقانه
گویند که ماری، به نهانی، به بهشت آمد و آنگاه نشان داد به حّوا
تکرُسته درختی به میانِ باغ!
آن میوهی ممنوعه، که آدم به فریبایی ِ آن مار و ز شیدایی حوّا خورد،
سیبی است که از چاه میآلودهی آن چانهی سیمین تو میخوردست آب!
وآن مار ِفریبندهی شیرینکار
دانم که همین موی تو، گیسوی بههمتافتهی توست که گهگاه به یک پیچ، نشان میدهد از چالهی آن چانهی سیمینهی سیبآسایت!
وآن حور سیهچشم که دادند به وعدهیْ سر خرمن، همهی مردم را
انگور درشت و سیه ِ رُسته در آن خمرهی چشمان تو بودهست؛
هر شب که بخوابانی
انگورِ دو چشمت را تا صبح
چون پلک ِ در خمره گشایی؛ چه شرابی! چه نگاهی!
آنک می ِ مردافکن ِ بنیانکنی آنگونه که خیام چو یک جرعه بنوشد،
گوید که: «دگر من نَـتَـوانم... نَـتَـوانم»
* * *
واکنون
یک یوسف ِ اهوازی
از خیل رفیقانْ شده نومید،
از گلّهی مردمْ پرت،
چلسال سراسر
گردیده جهان را؛
بسیار بدیدهست پریرویان را
با چالک ِ چانه
با چاه ِ زنخدان.
خواهد که نهد یک شب
لب بر لبهی چاهت
در آررزوی بازهبوطی دیگر
در آرزوی گاز بر آن سیبِ بهشتـی که خدایش تو خودت خواهی گشت؛
در حسرت یک بوسهی ممنوعه ز لبهای تو، لیلیث!
ای خواهر مرگ و
ای مادر طوفانها!
در آرزوی بوسهی پــرآب از آن چاه ِ شرابِ چانهت
در حسرت نوشیدن شیر و عسل دندانهات
هنگامهی خندیدن قهـقاهت!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۹آبان۱۳۹۶
«امشب چه اندازه دلم میخواهد موهای نمدار بلندت را نوازش کنم، بو کنم
و آرامآرام ببافمشان و در انتهایش گرهِ کوچکی بزنم؛
ببافمشان از بالای گردن تا پایین کمرگاهت؛
و با هر گره در گره، مهره به مهره ات را، بوسه به بوسه، یکی یکی، آرام آرام،لمس کنم با لبهام، با نوک انگشتهام ، بشمارمشان تا ...
تا چشمهام و چشمهات خمار و خوابـالود شود و...
و تو آرام دراز بکشی و آنگاه من رشتهی ستبر و بلند موهات را دور ِ گردنـم بپیچانم و آنقدر با فشار بکشم تا نفسم به شماره بیفند،
تا چشمهایم گشاد و گِرد و سرخ شود و خواب از سرم بپرد !
چرا؟
تو بگو چرا ؟
* * *
نخستین بار که شلاق دیدم و چند ضربه هم خوردم، 17 ساله بودم. چقدر شبیه به یک رشته موی بافته شدهی خرمایی روشن بود با گرهی کوچک در نوکش، که انتهای جای شلاق بر کمرگاه را نیش میزند، زخم میکند و تا هفتهها جایش میماند. حتا وقتی که جای ضربههای شلاق بهبود یابد، جای ضربهی آن گرهگاه هنوز زخم است و حتا زخمش هم که بسته شود، جایش تا همیشه در یادِ پوستِ تن خواهد ماند؛
چقدر به موهای بلندِ بافتهی تو میمانست با گرهی در پایانش!
ــــــــــــــــــــ
ما
زود رسيديم؛
بر خاک افتاديم؛
زير پاها له شديم.
آنها
کال ماندند؛
جايشان همان بالاهاست،
نزديکتر به خدايشان!!!
ــــــــــــــــــــــــ
وقتی
عشق
سوء تفاهمی است
که با " متأسفم!" گفتنی،
فراموش می شود!
(شاملو)
خداحافظ خدابانوی ِ عشقم !
کشیدی خط چرا بر روی ِ عشقم؟
خداحافظ که تنها می روم من
به جایی دور در آنسوی ِ عشقم !
نیاری بر مزارم دسته ی ِ گل
فقط دستت... گل ِ خوشبوی ِ عشقم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
آینه / هذیان می گوید به من ،
ومیل ملیحی به مرگ / دارد مرا می کُشد این شبها !
دارد مرا به سوی گورستان می کِشد این روزها !
میخواهم تنها باشم یا شاید با تن ها باشم. نمیدانم.؟!
"تنهایی
تنهایی
تنهایی ی عریان "....
.......
ای بـبـوسـمـَـت !
چند مرگ / مانده به آغوشت ؟ ای بـمـیـرمَـت !
«ماری ماگدالین»!
من که این همه بی شام و شراب،
منتظر شام آخر و خمیازههای مسیح، بر میز میزبانی
مصلوب ِ سلام ِ صبح شدم
تا تو به خواب اتاقم بیایی
آیا انتظار زیادی بود: روشنایی شبیه ِ شمعی
از چهاردهم چشمانت
برای شستن دستهایم
که شعری بنویسم
بی خط خوردگی شهاب شبگرد؟
مریم ِ مجدلیه!
مسیح ِ تو منم؛
من که روزی ازکرانههای کارون خواهم برخاست
«هامون» که در خواب خوش شنها خشکیده
«کیانسه» هم بیکرانه است؛
از اینجا تا سر ِ«جـُل جُـتـا»، راه درازی است،
بیا همینجا مرا نخلآویز کن!
-----------------------------------------

چرا تا می گویم « دوستت دارم»
برهنهام می کنی و
گونهات را می گذاری روی قلبم و
آرام، نوازش می کنی سینهام را و
دندههایم را
یکی یکی میبوسی
که آیا از سوی چپش، یکی کم است یا نه!؟!
چند بار بگویمت:
«من
بچهی آدم
نیستم.»
باور نمی کنی؟
بیا با لبهایت
دندانهایم را بشمار!
تا هی یکی کم بیاری و
دوبار از نو بشماری و
باز یکی کم بیاوری و ... !
* * *
با همان نخستین بوسهات
دندان عقلم را از بیخ کندهام !
ــــــــــــــــــــــــــــــ
9 فروردین/ 1390/ساعت 9بامداد
[شاعری گمنام ،در خیابانهای شرجی شهری،
کنار رودخانه ای پر از فاضلاب ، راه میرود،
تنها، سر در گریبان،
زمین را می نگرد و با خود زمزمه میکند: ]
نیمهی ِ سـیـب ِ مَـرا خورده کـسـی .
آبــرویِ عــشـق را بُــرده کـسـی .
شـعـرهـایـم بــوی مُــرده مــیدهــنـد
لا به لای ِ دفــتــرم مُــرده کــسی.
[ناگاه بوی سیبی سرخ، زمزمهاش را، فریاد میکند: ]
- هی آقا! ببخشید !
شما نیمهی سیب مرا نخوردهاید ، عمدا ، به اشتباه ؟
جای دندانهای کرم خوردهی شما بدجوری زرد می زند روی لبهایش!
[و آقا ، در حالی که سیب را بویی عمیق میکند و گازی تیز میزند :]
- اتفاق است پیشمیآید.
[و آقا ، سیب در دست می خزد]
مادر
سفرهی هفتسین را میچیند.
و سین ِ هشتم :
چه سرخ است صورت ِ پدر !
1)
میآیند
میروند
نمیمانند.
چهرهها را میگویم
و چشمهایی که دیگر مرا نمیزنند
* * *
تو اگر نروی
تو اگر بمانی
تو اگر درخت شوی
من آب میشوم
تنها آب
تا تاب نخورم گرد تو
تا نپیچم به پای تو،
روان میشوم زیر ِ تو.
2)
تو را که دیدم
قبله ام به باد رفت و
نمازم شکست.
تشنه تشنه شعر خواندم
برای خدابانویی که بر آب می گریست
و رفتم
خندانْ خندان بر آب.
* * *
3)
من
فصل خواهم شد
میان آن نیلوفر و انگشتانت.
لب بر مُهر ِ لبت
من
نماز ِ شب موهاي ِ بلندت را
آنقدر
به درازا مي کشانم هرشب
تا اذان ِ بوسه ي صبح
به افق ِ چشمانت :
"الله اکبر" !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت:
۱- حافظ گفت:
شب قدري اينچنين عزيز و شريف با تو تا سحر خفتنم هوس است!
۲-وباز همو گفته:
آن شب قدري که گويند اهل خلوت، امشب است
يا رب! اين تاثير دولت از کدامين کوکب است!
۳-سهراب سپهري نيز گفت:
من نمازم را وقتي مي خوانم /که اذانش را، باد گفته باشد سر ِ گلدسته ي سرو
من نمازم را پي ِ "تکبيرة الاحرام" علف مي خوانم / پي" قد قامت" موچ ...
۴- شهيار قنبري نيز گفته :
من نمازم تو رو هر روز ديدنه! از لبت "دوسِت دارم " شنيدنه!
۵-اديبان ِ پيشينيان گفته اند :
زيباترين شعر، دروغ ترين اش است و دروغ ترين اش، زيباترين اش !
(برگردان اين سخن در ادبيات کهن است که
" الشّعرُ احسنهُ اکذبه و اکذبهُ احسنهُ ")
های!
به گواهی ِ کدام نامه
با سیاهی این جامه هم
جریمه می کنی مرا؟
من که از دوازدهم - سیزدهم همان جامهی کاغذینم که سپیده زدی
(تو را به فریاد خواستهام، تنها نامت را درست نمیدانستم )
تا هفده برگ پی در پی
شاعر بودم و زیبا ،
فصیح و شیوا و شرماگین،
پر از بلاغت برجستهی پستانهایت؛
و در این پیراهنی که در می آورم از تنم
تنها یک سطر مانده به رسیدن دستهایم به بلوغ پستانهایت
(دستِ کم در همین شعر که دیگر نامت را هم، درست، به یاد میآورم : )
که چه می کوبد دلدل ِ دل ِ تو در سیسیسینهی من
اکنون من از جای ِکدام پا
پیدا کنم پاسخ ِ این پرسش را
که: آیا جای ِ پای ِ دختری است
که در آخرین اتوبوسی که از این جا وزید
به باد رفت؟
جا ماند !؟
یا در ایستگاه یکیمانده به دریا
پنهان، پشت باد
برهنهی برهنه از مادر زاده
گوش و گیسو به باد و
چشم ِ به دیدار ندیدهی من دوخته
تا برایش پیراهن شبی نو از روز
ارمغان بیاورم؟
یا پیاده به سوی دریا می رود؟!
29 اسفند 1388
برای آنیمای من
چراغ چشمخانه ی من تنها به چشمهای تو روشن می آید شبها
شبها، که چشمهایت
قهوه ی تُرک میریزد، تلخ تلخ
و من
جز دو دانه خرمای خیس که به تو تعارف کنم، چه دارم؟
و باران می گیردم
و بارانی می شوی برپیشانی ی من
که نلرزد پلکم از باد شمال.
نگاه کن ! به احترام دویدن چشمهایت ،
می ایستم.
چه شیرین می دوی سوار بر «شبدیز»
به سوی خانه ی خسروانی ِ یک سرود ِ کهنه، کهنه
که شیرینی کنی در خواب پرویز
و لیلایی در شام واپسین فرهاد
تا پگاهی ناگاه چه سرخ، سرخ؛
و من داد می کشم: از این فرهاد کش، فریاد!
و بختک از خواب من می پرد.
گوش کن ! به پاس ِ آزرم ِ صدایت، سکوت می کنم.
شنبه: 27 آذر 1389
10 شب
هرگز سخن تیزِ او را با کسی مگو!
* * *
نه برف ، نه تو؛
نه آتش و نه آذرخش؛
نه حتّا چکیدهی تاریخ خونین ِ نبرد ِ لبهای تو
با شراب
هیچ؛
هیچکدام نمیتوانند بپوشانندش، بسوزانندش
ردّ ِ سپیده گشتهی آن رویای سرخ را:
داغ بود؛
میریخت؛
میسوخت.
سبک شده بودم با پلکهایی به سنگینی نگاههات.
سست و
سرد و
سپید.
و سرانجام آمد
(همو که همیشه شبها - و گاهی روزها هم- میآمد و
بی که چهرهاش را نشانم دهد،
میماند کنارم دمی و
میبُـردَم دورتر از دستهایی که درد میکرد
و پشیمان میشد
ناگاه.)
آمد آن زن
کنارم نشست و
گرفت نبضم را و
بُردم تا نزدیکهای همانجای دور
و پشیمان شدم
ناگاه؛
نبضم را کشیدم از زیر ناخنهایش.
آخر من هنوز کارهای نکرده بسیار دارم:
چشمهای ندیده و
لبهای نبوسیده،
دستهای نرسیده و
پاهای ندویده بسیار دارم،
و دوستان نایافته هم.
من برای خواب،
من برای مرگ،
وقت ندارم.
و تا.....
تا
شبی دیگر برو!
* * *
تو هم
هرگزاهرگز
جاپای تند ِ تیغ را
با هیچ سرانگشتی درمیان مگذار.
بهار
بهانهی خوبی است برای گریستن؛
باران هم که شانه به شانه ات می لرزد؛
دیگر چه بهانه ای ؟
کسی درنخواهد یافت که
«مرد هم گریه می کند گاهی که ...»
بگذریم . . .
در آن پادگان
در پايِ ديوارهای ِ سيم خارداردار
هرگزاهرگز
شعرکی نیافتم
دوماه؛
جز
کلاغي خيس و خشمناک
و خونین
از تندر و تبر و ارّههایی که ازدندانهاشان برق میزد به چشمهایم
و خاموشی ...
و تفنگها و نارنجکهایی که به دروغ
تير و ترکش می گفتند به ماه بامدادی
و نیز نمنَمَکي از باران
بر شاخههای خَم و خام ِ کاجهای اخمالود ِ پادگان
که مرا هم - احمقانه - از خود میپنداشتند،
(پنهانی در جامهی "استتار")
و سربازی تنومندتر از چنارهای برگریزان
در جستوجوی خون و خراشهای مشقی
برگ می زد پرهای کلاغ، را که نم کشیده بود سوادش در باران واپسین روز|
و چه اندازه ، - نمی دانم - حال میکرد کلاغ
در مشتهای نوازندهی سربازی که به چنارهای آنسوی پنجره مینگریست
کنار بخاری و ...
آری، آری!
همینها
همین کاج و چنار و تندر و تیر و رگبار ابرها و آدمهای جنگی و ارّههای برقی و
آذرخش حقیقی و آتش مجازی و خشاخشِ شاخههای پُرشکن ِ شکسته و
صدای تفنگ و پوتین و پاهای خستهی سزبازان اجباری در پشت دیوارهای پادگان،
شعری اجباری است از خیابان که گوش کنی به گریههای استتارشدهی شاعرکی که
سر ِ پُستِ پاسداری، سرِ پا می شاشد به دیوار درونی پادگان،
همنوا با صدای شرشر شاش ِ سگها و گربههای که
درک می کنند فشار ِ مثانهی سربازها را
افسردگی شاعری را که پاس میدهد
کنار دیوار سرپوشیده از سیمهای خاردار ِپادگان.
و خوشا به حال سگها و گربهها که آزادند از این سوی دیوار بلند و سیمخاردار تردد کنند
و برای دشمنان فرضی آنسوی دیوار و سیم خاردار پارس کنند،
میو میو کنند،عشقبازی کنند ،
دشنام دهند و بروند، بیایند و...
ولی این کلاغ، چرا خیس، چرا خونی است پای این دیوار خاردار
زیر این کاج بلند ِ کنار یک چنار تنومند
روی سوزنهای برگ، بر بستر مرگ
زیر پنجههای پهن و خشک ِ خیس ِ برگِ چنار؟
در این پادگان که همه چیز فریبا است
جز تندبار ِ باران و تندر و آتش ِ آذرخش و خشّاخش برگها
زیر پاها و پوتینهای سربازی
که شبهای پیش
شاعر بود و
اکنون
کلاغی به دست و تفنگی تهی-خشاب از تیر
به دوش و
سرنیزهی کُند بر کمربند و ...
تیر میکشد در این برفسوز ِ بهمن، پای راستش از پاشنهی پوتین
تا کمربند و سرنیزه
تا بند تفنگ ِ بر دوشش
و تنها "راستی" در این پادگان
همین پای اوست
که بر برگهای کاج و چنار و چمن می خشد در پی ِ کلاغی که پرید از فراز سر ِ او و دیوار
تا سیمهای خیس ِ خاردار
**
(شعربس!!!
حالا باید سیگاری آتش بزنم و پر این کلاغ را بسوزانم
و تا داستانی دیگر و کلاغی دیگر، آتش بس.
* * *
کجایی آی سیمرغ!
من گرفتار سگگرگهای پادگان شدهام
کلاغ پر،
سیمرغ پر،
و من پرپرپر
و این مثانهی لامذهب هم هی پُر میشود
باید بروم خالی کنمش در زندگی ِ ... .
-------------------------------
پنجشنبه شبِ آدینه
روز یکم و شب دوم ِ اسفندماهِ از سال 1387 خورشیدی
برای خودم، که چندروز دیگر زاده خواهم شد .
۱:
رَگ
به
رَگ
آمده تا چهره چند زن
(که شاید مادرم؟ یا خواهرم؟!
و احتمالن معشوقم خواهد بود)
و دنباله دارد
تا
بازوی زنی زیر دندانهاش
تا
گونه های دختری که گل انداخته بر خاکی.
۲:
گاهی شبها
(شاید پنجشنبه شبهای جمعه )
دختری که همیشه به انگشتانش میاندیشید
با همهی ناخنهاش
از گونههاش میگذرد
و خون به راه اندازد
تا خواب من بیاید
(و من دارم روی آب می خندم به او)
۳:
چشمهای کدام زن
خندهای مرا بر آب خواهد دید / برهنه، برهنه؟
ناخنهای کدام دختر / جای بوسههای مرا خواهد خراشید؟
و چه کسی نیمهی سیب مرا گاز خواهد زد؟
۴:
این خونِ کیست
که رگ به رگ آمده، می آید، خواهد آمد
و دنباله دارد تا سرخیهای دختری
که میآید به خواب خونالودهی من
شبهای جمعه
و رختهایم
و خوابهایم
و رخـتــخـوابم را
هی خونآلود میشود؟
۵:
گاهی شبها
دختری
در من موهایش را می بُرَد
نیمهای سیب در دست - لهیده، گاز زده -
که نیمهی دیگرش را
روی یکی از همین گورها پیدا کرده بود،
هنگامی که نیمهی سیب من از دهان مردی افتاد
(با جای دندانهاش رویش)
شما سیب مرا نخوردهاید آقا! ا عمدا به اشتباه!؟
۶:
گیسبریده
در حلقهای دیگر خواهد رقصید
با
لاکِ سیاه ِ ناخنهایش،
و عسل میچشاند؛
با رُژ ِ سرخ گونه هایش،
و سیبی که سرانجام از دهانش میافتد بر گوری
و دستی که حلقه میکشد بر کمرگاهش
و انگشتی که دایره میکشد بر پستانهایش؛
لب بر لب،از عشقی که سینه به سینه آمده تا دهانی دیگر.
و من دیگر به انگشتهایش نمیاندیشم
و دیگر به سیبش نمیاندیشم
و دیگر هیچ به هیچ نمیاندیشم
و دیگر نمیاندیشم
۷:
و
دختر ، دوباره به ناخنهایش میاندیشد
و به انگشتهایش میاندیشد.
به تبسم به خاطر تو ...!
من
امروز هم
تویِ دیروزماَم
هنوز
تقویمَماِم؛ هر روز رویِ میزماَم
شب
صندلیـماَم ، پشت ِ میزماَم تا روز.
روز
رختخوابماَم، پُرم از پیچ، از خم، از خمیازه
پتویماَم،
به خودم می پیچم.
* * *
آویزانم شبانروزان
میان ماه و خورشید؛
آونگم، زنگولهام
بر گردنماَم
(یک زن گولم زد به گندم که سالهاست سماعم بر گردِ سرم اکنون)
حالا چقدر پلکپلک بزنم
بِـپِــلـکم دُوْر ِ خودم تا برگ بخورم تا فردای دیروز
آه که هنوز
امروز
دیروز است ...
× × ×
امشبـــروز در چشمهام، اشیاء ِ زائد، زیاد است:
این عکسِ تو روی میزم
که هی سیاه، هی سفید، هی تار می افتد روی چشم ِ چپت
که غلیظتر از قهوه ام نیست،
و این برگ ِ کاغذ از پیشانیات بی خط تر، تر می شود از ته ِ فنجانی
که فال می گیرم.
خطـماَم،
که دیگر خوب نمی نویسم.
خودکارماَم
لای انگشتانم می سوزم.
تا تَهِ سیگارم، تا فیلترم.
سرفهام،
می پاشم خاکستر سیگار را بر چشمهایم؛
و تارتر می شود شب؛
ومن خوابآلودهترین ثانیهام اکنون.
* * *
بیا فوت کن!
فوت کن توی چشمهایم
ای ساحرهی سیاهپوش!
دخترخواندهی گندم و گوَن!
جنزده ام ، جنّی شده ام،
مشت میکوبند اجنّه، روی تخم چشمهایم
بیا فوت کن...
فوت کن...فوت....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تهران- 6 بامداد 2۱ خرداد 1385
ویرایش: اهواز5 بامداد 2۱تیر 1387
دست به دست شد
از دست رفت
افتاد به پا
* * *
کاشکی
دستِ کم
دست ِ چپش مال من بود
حتا به اندازه یک انگشتـ.......تر
ردّ ِ پا از من برگشته
من دارم
بیدار بیدار
می میرم
من
هنوز
دهانم
بوی ِ
شعر
می دهد !
تفسیر تن تو
نمای نیمرخ چشمت
نمک می پاشد نم. . . نم. . . نم به زخم ِ چشمم:
پسته که می خندد شور.
گونهات
که دروغ می گوید به سپیده،
سرخ می شود سیب.
ای ببوسمت!
نترس دختر !
من که قبلن گفته بودم : «آدم نیستم!»
آدم نیستم که از دندهی چپ ، بیدارت کنم!
به جهنّم بهشت !
بهشت من
همان کنار دلتای سیاه ِ موهای توست، آنگاه که پشت میکنی به من؛
من، در مَصَبّ ِ سیاهرودهایت، غرق ِ اندیشههای کفرآلودم.
لبهایت
بُرش ِ عمودی ِ تپهای از دورترین دورانهای زمین :
سنگوارهی یک لاله،
فسیل ِ یک دل.
پستانهایت
قلمهای غریب از سوزش شقایق و یاس ِ سپید
( سپیداری که میوه میدهی)
دو کندوی شیر و شهد،
که تا باغِ بهشت هم
پیامبران از آن می نوشند.
پستانهایت آینه است« بازتاب ِ غروب ناف ِ تو.
بینی ات تندیس ِ چکمههای فرشتگان.
شانههایت
شیروانی کلبهای در مزارع مازندران
که زیر ضرب ِ بارش انگشتهای من
دلت میرقصد تپ تپ
ده انگشت دستانت
فرجام ده جادهی بنبست ِ تمام نوازشهای بدوی
( در تمام بن بستهای جهانت
من
مرده ام )
ساقهایت
ساقههای سرو ِ سپند کاشمر؛
ای معجز ِ زرتشت سپیدهها !
نائیریکا !
رانهایت
دو ستون ِ مرمرین ِ آستانهی معبد ِ خدایی در زهدان ِ " زروان "
ای مام ِ مزدا !
زانو بزن !
زانو بزن در برابر آبها !
هنگامی که لبهایت خوش می نویسد وحی ِ آیههای خدایی خندان را :
« بغ ِ بزرگ است اهورهمزدا
که این زمین بداد ، که زن بداد.
که آن آسمان بداد ، که مرد بداد ،
که شادی بداد ،
که شادی از برای مردمان بداد . »
10 اسفند 1385
تمام نیمکتهای شهر دونفره اند!
من که یک نفر بیشتر نیستم
چرا به من نیمکت تعارف می کنی ؟آقا!
یک صندلی می خواهم، لطفن!
به : سعید سازش
که
جنسش خورده شیشه داره / هیشکی اونو دوست نداره
اما من دوستش دارم
ساعت قرار بود .
ساعت قرار نبود بخوابی روی ِ هشت و هرچند دم و دقیقه که دیرت نکند نیایی !
تا دو لوی ِ خشت خاک بشود برود توی ِچشمهایم خیس بخورد
و عکس ِ شش در چهار تو بدون رو سری دوبرابر وارونه شود چهار صورت ِ تو
بی بی ِ دل !
حیف شد که من به فال ورق باور ندارم
وگرنه می بایست عاشقت شده باشم !
اصفهان ـ ۱۰ اسفند ۸۵
من ابتدای اساطیرم
و انتهای هر حماسه ، می میرم
* * *
تو را به نام کوچک خودم صدا بزن !
بیدارم شو از خوابت !
ببرم همه ی خانه های خالی خدا را نشانم بدهم
بعد
اگر خواستی ، کمی هم گمم شو !
دستم را ولی هرگز از دست مده
تا زود پیدایت شوم
که می ترسم پَرهایت به پایانم برسند
که تاریکم بشوی
که سردت بشوم
کشته یِ مرده یِ خودت هستم
مرا به نام کوچک خودت صدا بزن
که من ابتدای تمام ِ اساطیرم
و انتهای همه ی حماسه ها می میرم !
خرداد ۸۵
تنها
شب
میان ِ نژاد رنگها ، تبعیض قائل نمی شود
شعر به صيغه موقت
گیج می خورد گنجشک
صبحانه
در حضور همیشه در صحنه ی ِ سنگ و ساچمه !
گیر می کند تا / در گلویش ، در گِل/ دانه های تسبیح ِ صبحانه
« سبحان الله ، سبحان الله » :
صدای لای لب ِ جماعت ِ ناشتای کباب گنجشک و نان ِ سنگکسار!
« بسم الله ؛ بفرمایید ، صبحانه حاضر است »
اذان
دارد بخار می شود
از دسته های گل
میان راست و دروغ صبح
وتنها خداست که ...
نمیداند !!!
و من دیگر نفس تنگی گرفته ام.

