|
و چقدر قرن بیست وــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یکم است!
|
هرگز سخن تیزِ او را با کسی مگو!
* * *
نه برف ، نه تو
نه آتش و نه آذرخش
نه حتّا چکیدهی تاریخ خونین ِ نبرد ِ لبهای تو
با شراب
هیچ
هیچکدام نمی توانند بپوشانندش، بسوزانندش
ردّ ِ آن رویای سرخ را (که دیگر اکنون سپید شده)
داغ بود
میریخت
میسوخت
سبک شدهبودم با پلکهایی به سنگینی نگاههای ِ نکردهات
سست
سرد
سپید
و سرانجام آمد
(همو که همیشه شبها ( و گاهی هم روزها) می آمد،
بیآنکه چهرهاش را نشانم دهد،
میماند کنارم دمی و
میبردم دورتر از دستهایی که درد می کنند
و پشیمان میشد
ناگاه)
آمد آن زن
نشست کنارم و
نبضم را گرفت و
بُردم تا نزدیکهای همانجای دور
و پشیمان شدم
ناگاه؛
نبضم را کشیدم از زیر ناخنهایش
آخر من هنوز کارهای نکرده بسیار دارم
چشمهای ندیده و لبهای نبوسیده
دستهای نرسیده و پاهای ندویده
بسیار دارم
و دوستان نایافته هم
من برای خواب
من برای مرگ
وقت ندارم.
و
تا...
... شبی دیگر
* * *
تو هم
هرگزاهرگز
جاپای تند ِ تیغ را
با هیچ سرانگشتی درمیان مگذار.
بهار
بهانه ی خوبی است برای گریستن
باران هم که شانه به شانه ات می لرزد
دیگر چه بهانه ای ؟
کسی درنخواهد یافت که
<<مرد هم گریه می کند گاهی که ...>>
بگذریم . . .
در آن پادگان
در پايِ ديوارهای ِ سيم خارداردار
هرگزاهرگز
شعرکي پيدا نکردم
دوماه
جز
کلاغي خيس و خشمناک و
خونین
از تندر و تبر و ارّه هایی که ازدندانهاشان برق می زد به چشمهایم و
خاموشی ...
و تفنگها و نارنجکهایی که به دروغ
تير و ترکش می گفتند به ماه بامدادی
و نیز نم نَمَکي از باران
بر شاخه های خَم و خام ِ کاجهای اخمالود ِ پادگان
که مرا هم - احمقانه - از خود میپنداشتند،
پنهانی(در جامه ی "استتار")
و سربازی تنومند تر از چنارهای برگریزان
در جست و جوی خون و خراشهای مشقی
برگ می زد پرهای کلاغ را که نم کشیده بود سوادش در باران واپسین روز
و چه اندازه ، - نمی دانم - حال می کرد کلاغ
در مشتهای نوازنده ی سربازی که به چنارها ی آنسوی پنجره می نگریست
کنار بخاری و ...
آری ... آری...
همینها
همین کاج و چنار و تندر و تیر و رگبار ابرها و آدمهای جنگی و ارّه های برقی
آذرخش حقیقی و آتش مجازی و خشاخشِ شاخه های پُرشکن ِ شکسته و
صدای تفنگ و پوتین و پاهای خسته ی سزبازان اجباری در پشت دیوارهای پادگان،
شعری اجباری است از خیابان که گوش کنی به گریه های استتار شده ی شاعرکی که
سر ِ پُستِ پاسداری سرِ پا می شاشد به دیوار درونی پادگان
همنوا با صدای شر شر شاش ِ سگها و گربه های که درک می کنند فشار ِ مثانه ی
سربازها و افسردگی شاعری را که پاس می دهد
کنار دیوار سرپوشیده از سیمهای خاردار ِ پادگان
و خوشا به حال سگها و گربه ها که آزادند از این سوی دیوار بلند و سیم خاردار تردد کنند
و برای دشمنان فرضی آنسوی دیوار و سیم خاردار پارس کنند ،
میو میو کنند،عشقبازی کنند ،
دشنام دهند و بروند، بیایند و ...
ولی این کلاغ چرا خیس و خونی است پای این دیوار خاردار
زیر این کاج بلند کنار یک چنار تنومند
روی سوزنهای برگ بر بستر مرگ
زیر پنجه های پهن و خشک ِ خیس ِ برگِ چنار
در این پادگان که همه چیز فریبا است
جز تندبار ِ باران و تندر و آتش ِ آذرخش و خشّاخش برگها
زیر پاها و پوتین های سربازی که شبهای پیش
شاعر بود و
اکنون
کلاغی به دست و تفنگی تهی-خشاب از تیر
به دوش و
سرنیزه ی کُند بر کمربند و ...
تیر می کشد در این برفسوز ِ بهمن ،پای راستش از پاشنه ی پوتین
تا کمربند و سرنیزه
تا بند تفنگ ِ بر دوشش
و تنها "راستی" در این پادگان
همین پای اوست
که بر برگهای کاج و چنار و چمن می خشد! در پی ِ کلاغی که پرید از فراز سر ِ او و دیوار تا...........
سیمهای خیس ِ خاردار
**
(شعربس!!! حالا باید سیگاری آتش بزنم و پر این کلاغ را بسوزانم
و تا داستانی دیگر و کلاغی دیگر، آتش بس.
* * *
کجایی آی سیمرغ!
من گرفتار گرگ-سگهای پادگان شده ام
کلاغ پر،
سیمرغ پر،
و من پرپرپر
و این مثانه ی لامذهب هم هی پُر می شود
باید بروم خالیش کنم در زندگی ِ ... .
پنجشنبه شبِ آدینه
روز یکم و شب دوم ِ اسپندماهِ از سال 1387 خورشیدی
پس نوشت: دو ماه آموزشی پایان یافت بی هیچ شعری بر کاغذی البته سراسر ِ سَرَم پر از شعر بود و نوک زبان بود ولی نمی آمد. همین که سوار اتوبوس تهران - اهواز شدم ، به ناگاهان آمد ولی نه قلمی بود نه کاغذی. به خانه رسیدم یک بند نوشتمش - اکنون بی هیچ دگرگونی در اینجا آوردمش. خوبی و بدی اش را به بزرگواری تان بخشایید برمن آشخور. با سپاس :سوشیانس ایرانی .
برای خودم، که چندروز دیگر زاده خواهم شد .
۱:
رَگ
به
رَگ
آمده تا چهره چند زن
(که شاید مادرم؟ یا خواهرم؟!
و احتمالن معشو قم خواهد بود)
و دنباله دارد
تا
بازوی زنی زیر دندانهاش
تا
گونه های دختری که گل انداخته بر خاکی
۲:
گاهی شبها
(شاید پنجشنبه شبهای جمعه )
دختری که همیشه به انگشتانش می اندیشید
با همه ی ناخنهاش
از گونه هاش میگذرد
و خون به راه اندازد
تا خواب من بیاید
(و من دارم روی آب می خندم به ...)
۳:
چشمهای کدام زن
خندهای مرا بر آب خواهد دید / برهنه... برهنه؟
ناخنهای کدام دختر/ جای بوسه های مرا خواهد خراشید؟
و چه کسی نیمه ی سیب مرا گاز خواهد زد؟
۴:
این خونِ کیست
که رگ به رگ آمده ، می آید ،خواهد آمد ...
و دنباله دارد تا سرخی های دختری
که می آید به خواب خونالوده ی من
شبهای جمعه
و رختهایم و خوابهایم
و رختخوابم
هی خونآلود می شود؟
۵:
گاهی شبها
دختری
در من موهایش را می بُرد
نیمه ای سیب در دست/ لهیده، گاز زده
که نیمه ی دیگرش را
روی یکی از همین گورها پیدا کرده بود
هنگامی که نیمه سیب من از دهان مردی افتاد
(با جای دندانهاش رویش)
شما سیب مرا نخورده اید آقا! ا عمدا به اشتباه!
۶:
گیس بریده
در حلقه ی دیگر خواهد رقصید با
لاک تازه ی ِ ناخنهایش و..... عسل می چشاند؛
با رُژ گونه هایش و.....سیبی که سرانجام از دهان می افتد بر گوری
و دستی که حلقه می کشد بر کمرگاهش
و انگشتی که دایره می کشد بر پستانهایش
لب بر لب از عشقی که سینه به سینه آمده تا دهانی دیگر
و من دیگر به انگشتهایش نمی اندیشم
و دیگر به سیب نمی اندیشم
و دیگر هیچ به هیچ نمی اندیشم
و دیگر نمی اندیشم
۷:
و
دختر ، دوباره به ناخنهایش می اندیشد
و به انگشتهایش می اندیشد.
من
امروز هم
تویِ دیروزمم
هنوز
تقویمَمَم؛ هر روزرویِ میزمَم
شبها پشت میزمَم تا روز.
روز
رختخوابمَم، پُرم از پیچ، از خم
پتویمَم،
.به خودم می پیچم.
* * *
آویزانم شبانروزان
میان ماه و خورشید ؛
آونگم، زنگوله ام
بر گردنمم
(یک زن گولم زد که سالهاست سماعم بر گردِ سرم اکنون)
حالا چقدر پلک پلک بزنم
بِپِلکم دور ِ خودم تا برگ بخورم تا فردای دیروز
آه که هنوز
امروز
دیروز است...
کو تا فردا
«چو فردا شود فکر فردا کنم»
امشبروز در چشمهام اشیاء زائد زیاد است:
این عکسِ تو روی میزم
که هی سیاه هی سفید هی تار می افتد روی چشم ِ چپت
که غلیظتر از قهوه ام نیست
و این برگ کاغذ از پیشانی ات بی خط تر، تر می شود از ته ِ فنجانی
که فال می گیرم
خطّم،
که دیگر خوب نمی نویسم
خودکارم
لای انگشتانم می سوزم
تا تَهِ سیگارم، تا فیلترم،
سرفه ام،
می پاشم خاکستر سیگار را بر چشمهام
و تارتر می شود شب
ومن خواب آلوده ترین ثانیه ام اکنون
* * *
بیا فوت کن
فوت کن توی چشمهایم
هی ساحره سیاهپوش!
دختر خوانده ی گندم و گوَن!
جن زده ام ، جنّی شده ام
مشت می کوبند اجنّه ، روی تخم چشمهام
بیا فوت کن...
فوت...فوت....
تهران- 6 بامداد 2۱ خرداد 1385
ویرایش: اهواز5 بامداد 2۱تیر 1387
دست به دست شد
از دست رفت
افتاد به پا
* * *
کاشکی
دستِ کم
دست ِ چپش مال من بود
حتا به اندازه یک انگشتـ.......تر
دوسال از جوانمرگ شدن استادم " دکتر علی حسن پور" گذشت ولی هنوز باورم نمیشود .
نمی دانم دیگر چه بگویم جز اینکه:
زود بود ... بسیار زود ... نمی بایست می رفتی.
من ازشما پرسشها داشتم و
دردل ها بود که با شمابگویم
حالم هیچ خوش نیست هیچ
پیشانیم را ببوس مادربزرگ
باورم نمیشود که خودم پیکر ِ نزارت را در گور نهادم و کفنم شیر شد از اشکهایم
و چند تخته سنگ سنگین رویت تنت را پوشاند و خاک... حاک....
فانوس مزارت را هفت شب روشن نگه داشتم ... نترس "ننه قزی" هیچ خبری نیست
هرچه هست جایت بهتر از اینحا است ....
اینجا....زیر دستگاه دیالیز ... چه عذابی می کشیدی..
ننه قزی!
هنوز توی ِ خوابهایم می خندی
یاد بچیگیهایم می افتم که چُپق گلی ات را یواشکی برمی داشتم با کمی تنباکو
و .... هی سرفه... سرفه ... سرفه تا چشمهام سرخ می شد
می آمدی پشت دیوار و با خنده می گفتی.... راستی چه می گفتی ؟
یادم رفته ......... تنها صدای دورگه و بمِ خندهایت است که همیشه درگوشم ....
استکانی از چای همیشه دم کشیده ات
از بالِ تَشِ چاله می دادی و دوتا قند درشت کف دستم می گذاشتی و می گفتی :
"دا نکش ... خوو نی سیت"
و خودت دهسالی هست - یا باید بگویم " بود "ـر که سیگار و قلیان را ترک کردی...
برای چشمت ـ می گفتی ـ ضرر داره .
دلم برای بوی سیگار آغوشت خیلی تنگ شده و می بوسیدی رویم را و دستهایی پیر
و چروک و زمخت که هر از هر شیار زبرش، مهربانی بر گونه هایم می ترواید و
احساس زیبای اینکه کسی خیلی دوستم دارد .
دلم بدجوری هوات رو کرده
صدای خندهات ... حتا.... حتا صداهای ناله های آن چند روز پیش از مرگت که
نمیگذاشت خواب به چشمم برود و به جایش آشک می آمد ...
گفتی :دو روز دیگر بیشتر زنده نیستم. می میرم ..... و گریه کردم و آخرین حرفی که
به من زدی همیشه همراه با صدای لرزانت در گوشم زنگ می زند که گفتی:
- "" دایه مو هم انی میرُم و تو هم زینه نستیدی . آرمون ِ عروسیت امهنه به
دلم.... دلم خواست مین ِ عروسیت چاردستمالی بوازم ""
و آنگاه برایم " آهای گّل " می خواندی ... و دست می زدی
ننه جون! چه کنم که دل نوه ات از آن دست دلها نیست که به هر کرشمه ای یا
خنده ی هر چشمی برود با هر کسی .... نه .. من نمیتوانم دروغ بگویم که ...
و مدانم ... خوب مفهم اگر کسی به دروغ گوید که ...
نه ... من حالاحالاها باید تنها باشم. ولی قول می دهم اگر هر روزی کسی را یافتم
که عشق را می فهمید باهم اولین جا بیاییم کنار خاک تو. می دانم خوشحال
خواهی شد. اما ناراحت نشوی اگر سرانجام تنهای تنها بیایم کنارت بخوابم ...
شاید حجله ام را در گور بیارایند و همبستر خاک شوم ...تنها ... تنها ... تن...
آخر این روزها ( به قول شاملو)
دیگه دل مثل قدیم عاش و شیدا نمیشه
تو کتاب هم دیگه اونجور چیزا پیدا نمیشه
دلم بدجودی تنگه و گرفته این روزها .
تو که رفتی، دیگه هیچکس دوستم ندارد... یا بهتر است بگویم: "تو که نیستی
دیگر هیچ کس بهم نمی گوید " دوستت دارم"
کاش می ماندی و روزی هزاربار درچشماهت قطره چشمی میریختم .
کاشکی ... ولی باید رفت ... باور کن یک سر سوزن از مرگ نمیترسم... سالهاست
که نمی ترسم فقط دلم تنگ می شود برای دوستان و دوستاران..
نمیدانم چه مرگم است این روزها . که هی اشکم سرازی می شود و هی از مرگ و
مردن حرف می زنم و هی خواب تورا می بینم
بدرود ... بدرود مادربزرگ مهربان و خوش اخلاق و بذله گوی و خنده رویم.
*** *** ***
بیمارم........ ببوسیدم .....ببوسید.... ببوس ....
در روز يكم فروردين، فرَوَهر پاك كورش بزرگ، چشم به
راه دختران و پسران راستين و پاك و ميزبان فرزندگان
ميهندوست خود است!!!
درود بر دوستان.
چهار- پنج ماهي مي شود كه به سبب گرفتاري نگارش پايان نامه ، هرگزا هرگز پا به درون
دنياي مجازي نگداشتم تا زودتر كارم را به پايان برسانم. و سرانجام دو روز پيش 19 اسفند،
ازپايان نامه كارشناسي ارشد م ( با موضوع " باستانگرايي در شعر امروز ايران") دفاع
كردم و نمره ي خوبي ( نوزده و نيم 5/19) گرفتم ..... نفسي از سر آسودگي كشيدم. بگذزريم ...
اينها را گفتم كه برخي دوستان گمان نكنند آنها را و شعر را و ايران را از ياد برده ام . هميشه به
يادهمه تان بودم ولي انديشه ام گرفتار و دلم گرفته ........ بود .
پيشاپيش به همه دوستان فرارسيدن سال چندهزارم؟! فرهنگي ايران
را شاد باش مي گويم ...
و
از همه دوستان ِ دوستار مي خواهم كه هنگام آغاز سال نو ايراني را
دركنار هم و در كنار فرَوَهرِ نيايِ بزرگمان " كورش هخامنشي" باشيم.
اين آگاهي را به همه ي دوستان بدهيد . چه از راه اينترنت (وبلاگ و
پيامگذاري ... ) چه از راه تلفن (پيامك و ....) از راههاي ديگر.
پس يكديگر را در يكم فروردين در كنار كورش بزرگ خواهيم ديد.

چشم به راهتان هستم در كنارآرامگاه كورش بزرگ!
چشم به راه يكديگر باشيم.
دوستار شما دوستاران ميهنمان، ايران،
سوشيانس ايراني
دوستانی دیگرتر به گروه نویسندگان وبلاگ افزوده شوند ـــ را اندازی شد
با نوشتاری کوتاه در باره ی :
پارسوماش و انشان( یا مسجد سلیمان و ایذه کنونی)
خاستگاه نخستین خاندان هخامنش و زادگاه کورش بزرگ
نشانی وبلاگ:
ردّ ِ پا از من برگشته
من دارم
بیدار بیدار
می میرم
هنوز
دهانم
بوی ِ
شعر
می دهد !
من با پیرهن آستین کوتاه گریه کردم
ساعتم خوابید روی تو !!!
در پاسخ دوست ناشناسی که گفتند در این شعر من _ بند پایانی _ به
گمانشان "مُغ "درست باشد نه " بَغ" ؛ باید یک توضیحی در همینجا بدهم
چون ایشان نام نشانی از خویش به جا نگذاشته اند .واژه ی " مغ " به
مفهوم روحانیهای زرتشتی است که البته پیشینه شان به زمانهای پیش از
زرتشت می رسد اینان گروهی یا بهتر بگویم قومی از قومهای آریایی
مهاجر بودند که در باختر ایران جای گرفتند و از قوم " ماد " بودند و به
همراه شش گروه یا قوم دیگر نخستین شاهنشاهی ایرانی را بنیان نهادند
از شش گروه دیگر یکی ""آستروکاتیان" ( که طایفه ی آسترکی بختیاری
که من هم از همان طایفه هستم گویا بازمانده ی این قوم هستند ) در ضمن
در بختیاری طایفه ای به نام موگویی وجود دارد که بی ارتباط با " مغ ها
" نیستند زیرا مغ در زبانهای کهن ایرانی مگوش magosh یا مغوش
maghosh بوده . واژه MAGIC در زبانهای اروپایی به معنای جادو و
جادو گری هم از همین ریشه است زیرا مغان در گذشته مانند کاهنان همه ی
اقوام با انجام کارهای ویزه و سخنان و اوراد ویژه ( که مانترا
MANTHRA گفته میشد ) و مناسک آیینی خاص برخی بیماریها بویژه
بیماری های روانی را درمان می کردند و تواتایی های ویژه غیر عادی و
خارق العاده داشتند . واژه ی مجوس که در قرآن و زبان عرب آمده و به
زرتشتیان گفته می شود هم عربی شده ی مگوش است . کوتاه سخن اینکه
مغ ها خاندانی بودند که پس از زرتشت نیز همچنان متولی و عهده دار
امور مذهبی بودند و معمولا این منصب از پدر به پسر میرسید و در همان
خاندان باقی می ماند. .ولی بغ به ریختهای گوناگون با دگرگونی های
آوایی از زبانهایی کهن ایرانی تا امروزه به معنای بزرگ صاحب خدا و
گاهی پادشاه و مانند اینها بودند . همانطور که در پارسی امروز هم ( و
پارسی دری و نبز پارسی میانه ، خدا به معنای بزرگ و صاحب و دارنده
تست برای نمونه در کدخدا ، کد (خانه )+ خدا یا صاحب خانه و شهر خدا و ...
خدایگان و خداوندگار نیز به بزرگان چه شاهان چه بزرگان عرفان می گفتند
عارف شاعر بزرگ مولوی را حضرت خداوندگار می گویند . این واژ همان است که در بخش
نخست واژه های " بیستون " و طاق ِ " بستان " نیز آمده که ستون یا
ستان پسوند مکان است و بی در بیستوم در اصل باید بَی BAY باشد که
همان BAGH است بغ با دگرگونی های آوایی به ریختهای BAGH .
BAG . BAY . BAH در می اید و از همین رو بیستون BISTOON
نادرست است ( ستون گویش عامیانه ستان است مانند گلستان : گلستون )
و درست آن بهستان = BAH+ESTAN و بگستان BAG+ESTAN
و بغستان BAGH+ESTAN و بَیستان BAY+ESTAN می باشد و
معنای آن همئکه روشن است : جایگاه خدا (خدایان ) .از اینها گذشته
تقریبا همه ی سنگنبشته های هخامنشی با همین مقدمه آغاز می شوند که :
بغ بزرگ است اهورا مزدا که این زمین بداد ( دادن = آفریدن ) که آن
آسمان بداد که مردم بداد که شادی بداد که شادی را از برای مردم بداد
دادن در پهلوی DATAN به معنای آفریدن و خلق کردن است در واژه ی
بغداد _ پایتخت عراق که در بن و پایه اراک بوده ERAK .IRAK
و با ایران IRAN . ERAN به یک معنی است هم بغ به معنای
خداوند است و داد هم به معنای آفرده که روی هم می شود خداآفرید یا
آفریده ی خدا .همان خداداد که نامی است برای مردان و اله داد هم
پارسی /عربی همین خداداد است . سخن در این زمینه بسیار است و زیبا
و دلچسب اما این نوشته بسیار کوتاه و فشرده و یا شتاب نوشته شده تنها
برای آگاهی دوست گرامی ناشناسی که در اینباره نگر خود را گفته بودند.
پدرود باشید در پناه ِ فرَوهرِ کورش بزرگ و اشو زرتشت سپیتمان
تفسیر تن تو
نمای نیمرخ چشمت :
نمک می پاشد نم . . . نم . . . نم به زخم ِ چشمم
پسته که می خندد شور
گونه ات که دروغ می گوید به سپیده، سرخ می شود سیب
نترس دختر !
من که قبلن گفته بودم " آدم نیستم "
آدم نیستم که از دنده ی چپ ، بیدارت کنم!
بهشت من
همان کنار دلتای سیاه ِ موهای توست وقتی پشت میکنی به من
من در مصبّ ِ سیاهرودهایت غرق ِ اندیشه های کفرآلودم
لبهات
بُرش ِ عمودی ِ تپه ای از دورترین دورانهای زمین :
سنگواره ی یک لاله
فسیل ِ یک دل
پستانهایت
قلمه ای غریب از سوزش شقایق و یاس ِ سپید
( سپیداری که میوه می دهی )
دو کندوی شیر و شهد
که تا باغ بهشت هم
پیامبران از آن می نوشند
پستانهایت آینه است .... بازتاب ِ غروب ناف ِ تو
بینی ات تندیس ِ چکمه های فرشتگان و ژاندارک .
شانه هایت شیروانی خانه ای در مزارع مازندران چه می کند که از ناخنهای من می لرزد بر بام زیر ِ شیروانی برقص ! برقص !
ده انگشت دستانت
فرجام ده جاده ی بن بست ِ تمام نوازشهای بَدَوی
( در تمام بن بستهای جهانت
من
مرده ام )
ساق هایت
ساقه های سرو ِ سپند کاشمر
ای معجز ِ زرتشت سپیده ها !
نائیریکا !
رانهایت
دو ستون ِ مرمرین ِ آستانه ی معبد ِ خدایی در زهدان ِ " زروان "
زانو بزن !
زانو بزن در برابر آبها !
هنگامی که لبهات خوش می نویسد وحی ِ آیه های خدایی خندان را :
«« بغ ِ بزرگ است اهورا مزدا
که این زمین بداد ، که زن بداد ،
که آن آسمان بداد ، که مرد بداد ،
که شادی بداد ،
که شادی از برای مردم بداد . »»
10 اسفند 1385
به بهترین دوست تمام این بیست و شش سال زندگی ام :
مسعود بهروان ( ابر شلوار پوش )
که مدتی است یونیفرم سربازی می پوشد ؛
و به یاد نخستین شب آشنایی مان
- شبی که که از گورستان ظهیر الدوله باز می گشتیم -
آنجا که مزاز دو دست تازه ی جوان در باغچه ای سبز شده بودند .
یاد هست چقدر تمرین کردم بترکانم این ترانه های تاول زده
یا چه میدانم
تاولهای ترانه زده ی پُف کرده بر لب ِ خنده های لال فلان سالهای لب ِ کارون
همین است که حالا بدجوری
به لکنت ِ عــ ..... عــ ..... عــ ..... عــــــــــــشـــــــــــــق افتاده ام
حال دیگر به خودم هم پشت می کنم و
هی پشت سر ِ هم
هی سیگار هی آه ... هی سیگار هی آه ... هی سیگار هی آه ...
خودت بیا به جای ... های سطر بالا یک چیزی ، فعلی بگذار
هی !
ابر شلوار پوش !
شلوارت را پایین بکش و
از روی پل هوایی بشاش روی آسفالت همان جایی که خودت میدانی !
من که حتّا یادم رفته
بغضهایم را در پنجمین شنبه ی کدام گورستان ترکانده بوده ام
تو یادت نیست که شاید گرو ِ یک شیشه شراب گذاشته باشیم
یا پاکتی « بهمن » که تمام شد برایت « اسفند » دود می کنم
هی !
اَبر ِ یونیفرم پوش !
از گذشته که بگذریم
این بار اگر گذرم افتاد در گورستان
بَرَش نمیدارم آنقَدَر
که از قروچه ی دندان ِ بچه های گلفروش ِ گرسنه یِ گورستان
بشکند سکوت سیب های هفت سین ِروی مزاری تر و تازه
در قار قار ِ قاریان قبرستانی ِ منقار پشمالو
هی
ابر ِ یونیفرم پوش !
من و تو خیلی زود دیر شدیم
قبول کن که دیر بود که زود رسیدیم به ...
آنها ، زودشان شد که کال ماندند در ...
[ اینجا را بگذار به جای ... های بالا ، آنها هرچه دلشان خواست بگذارند ]
من وتو که از گذشته هم گذشته ایم
از این گذشته
من یکی که درگذشته ام
فقط حالا
کاشکی دسته ای گُل و گریه
بیایند
گواهی بدهند
به مرگ من
اما من که گورم را هم گم کرده ام !
با اندکی ویرایش و دستکاری ، اسفند ۱۳۸۵
به : سعید سازش
که
جنسش خورده شیشه داره / هیشکی اونو دوست نداره
اما من دوستش دارم
ساعت قرار بود .
ساعت قرار نبود بخوابی روی ِ هشت و هرچند دم و دقیقه که دیرت نکند نیایی !
تا دو لوی ِ خشت خاک بشود برود توی ِچشمهایم خیس بخورد
و عکس ِ شش در چهار تو بدون رو سری دوبرابر وارونه شود چهار صورت ِ تو
بی بی ِ دل !
حیف شد که من به فال ورق باور ندارم
وگرنه می بایست عاشقت شده باشم !
اصفهان ـ ۱۰ اسفند ۸۵
به تبسم به خاطر تو ...
من ابتدای اساطیرم
و انتهای هر حماسه ، می میرم
تو را به نام کوچک خودم صدا بزن !
بیدارم شو از خوابت !
ببرم همه ی خانه خالی های خدا را نشانم بدهم
بعد
اگر خواستی ، کمی هم گمم شو !
دستم را ولی هرگز از دست مده
تا زود پیدایت شوم
که می ترسم پَرهایت به پایانم برسند
که تاریکم بشوی
که سردت بشوم
کشته یِ مرده یِ خودت هستم
مرا به نام کوچک خودت صدا بزن
که من ابتدای تمام ِ اساطیرم
و انتهای همه ی حماسه ها می میرم !
خرداد ۸۵
شب
میان ِ نژاد رنگها ، تبعیض قائل نمی شود